یادداشت: آن معلمِ بی‌استاد!

یادداشت: آن معلمِ بی‌استاد!

یادداشتی از حمید رستمی درباره فیروز داوودی، معلم تئاتر اهل گرمی

یاسر خاسب: دوست دارم مخاطبم را غافلگیر کنم
جشنواره تئاتر فجر در اردبیل آغاز شد
برگزاری کارگاه تئاتر فیزیکال در حوزه هنری اردبیل

برای «فیروز داوودی» که خیلی زود رفت

آرتا آنلاین، حمید رستمی:

۱- برای کشف بالا بودن سطح دانش و هوش و استعدادِ هنرِ غریزی و قدرت راهبری اش اصلا نیازی به تأمل و تفکر نبود. با یک نیم نگاه در هر جمع ادبی – هنری می شد حدس زد که یک سر و گردن از بقیه بالاتر است. انگار از مادر زاده شده بود برای نفر اول بودن، چرا که نفر اول ها ساخته نمی شوند و خیلی زود همه اطرافیان قبول می کنند که چاره یی جز پیروی ندارند. حالا می‌خواهد این تبعیت در شعر و ادب و برنامه های فوق برنامه مدارس سطح شهر باشد چه نمایش و برگزاری انواع و اقسام برنامه‌های با ربط و بی ربط به فرهنگ و هنر.
۲ – روزی که مجلهء عتیقهء “زَرَنِه” – نام چشمه یی قدیمی در شهرستان گرمی که بعدها در رانش زمین زیر خاک مدفون شد- را با امکاناتی در حد انسانهای نخستین- با ماشین تایپ دستی و دستگاه پُلی کُپی مدارس- در می‌آورد اوج بلند پروازی اش را می شد حدس زد. مشخص بود که وظیفه به عینیت در آوردن خیال های کودکان و نوجوانان عاشق مطبوعات را در این شهر کوچک و یخ زده برعهده گرفته. در کنار آن با گروهی که دیگر هیچ وقت، هیچ کس نتوانست هم سنگ آن را گرد هم آورد، نمایش های عامه پسند می‌نوشت و کارگردانی می‌کرد که تا همین امروز هم نوارهای ویدیویی اش در بسیاری از خانه ها، مثل یک شیء مقدس بایگانی شده و جملات قصارش رفته رفته به فرهنگ شفاهی مردم راه یافته است.
در کنار همه این آثار ماندگار، قدرت تاثیرگذاری اش بر نوجوانانی چون من، آنقدر عمیق و غیرقابل کتمان بود که می شد بدون هیچ واهمه ای دست به الگوبرداری زد و هیچ وقت پشیمان نشد.

۳- در سال‌های نخستین دبیرستان که یواش یواش آلودهء تئاتر می‌شدیم نمایشنامه یی مزخرف نوشتم و با پررویی تمام به دستش رساندم تا نظرش را بدانم. شاید هر کس جز او بود پس می زد یا اگر خیلی می خواست جوانمردی به خرج دهد می گرفت و بعد می انداخت گوشه کاغذ پاره هایش. حالا بعد از ۲۵ سال درک می کنم که تا چه حد فروتن و قابل دسترس بوده که ساعتی برای مطالعه‌ی آن پرت و پلا ها زمان گذاشته و در ادامه بیش از یک صفحه، با خطی خوش و در حالیکه جملات مشوقانه از سر و روی کاغذ بالا می‌رفت پیشنهاداتی اصلاحی داده بود که با اِعمال آنها متن زیر و رو شد و بلافاصله رفت به جشنواره استانی مدارس و بین کل شهرهای استان، جایزه بهترین نمایشنامه را دریافت کرد تا مدتها، هوس نوشتن به سرم نزند: “چرا که دانستم که نادانم!”

۴- در اواسط دهه هفتاد که “شیخِ نور” هوس ریاست جمهوری به سرش زده بود و شهر به شهر به دیدار مردم می شتافت تا مقدمات کاندیداتوری اش را بچیند، در یک صبح خنک تابستانی مهمان شهر کوچکمان شد و طبق عادت مالوف آقای “داوودی” مسئولیت برگزاری مراسم و مجری گری و هماهنگی گروه سرود را بر عهده گرفت. “علی اکبر ناطق نوری” که تحت تأثیر حلاوت مراسم قرار گرفته بود هوش سیاسی اش را به معرض نمایش گذاشت و در همان ابتدای صحبت‌هایش اشاره کرد که: “حدس می زنم تمام برنامه‌های این مراسم دست پخت این آقا باشد!” و چقدر خوب فهمیده بود در عرض کمتر از نیم ساعت!

۵- شخصیت آزاد و رها و زندگی خیام وار و دل نبستن به مادیات، ویژگی‌هایی بود که از دورترین فاصله هم می شد تشخیص داد و این در روزگار حاضر چیزی شبیه کیمیا می نمود.
“فیروز داوودی” مرد بالا بلند و بشدت جدی که با آن پیراهن سفید -با دو دکمه باز آخری- و سیگاری که معمولاً بین لب و دست در حرکت بود و دستی دیگر که همواره در جیب شلوار سیر می کرد ، فقط به درد “آقا” بودن می خورد.

زود رفتی آقای داوودی! خیلی زود… ما هنوز طعم شیرین خیالت را در مذاقمان حفظ کرده‌ایم بعد از ۵ سال…‌ زود رفتی… خیلی زود!

نظرات

WORDPRESS: 1
  • آواتار-نظر

    مطلب خوبی بود

  • DISQUS: 0